رفتن به مطلب
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...
خوش آمدید مهمان!

برای دسترسی کامل به امکانات انجمن ثبت نام نمایید، زمانی که ثبت نام نمایید و وارد حساب کاربری خود شوید قادر خواهید بود موضوع جدید ایجاد نمایید، به موضوعات سایر اعضا پاسخ دهید، امتیاز کسب نمایید، به سایر اعضا پیام خصوصی ارسال نمایید و امکانات بی شمار دیگر ....

چرا منتظر هستید؟ هم اکنون ثبت نام نمایید.

سهند 18

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    14,387
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35
آهنگ های مورد علاقه ی من

آخرین بار برد سهند 18 در 24 تیر

سهند 18 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

70 عالی

3 دنبال کننده

درباره سهند 18

  • درجه
    کاربر ویژه
  • تاریخ تولد 11 مهر 775

Profile Information

  • جنسیت
    مرد
  • محل زندگی
    1234

امکانات بیشتر

  • حالت من
    Asabani0
  • ویندوز
    winten
  • مرورگر
    ie61
  • آنتی ویروس
    avast
  • تیم فوتبال ایرانی
    iran

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. دانلود رمان گردون نودهشتیا دانلود رمان گردون نودهشتیا دانلود رمان گردون نودهشتیا همه به صفهاي افقي ايستاده بودند و سرگروهها، در صدر آنها قرار داشتند .آنها زره به تن نکرده بودند و تنها نيزه به دست مانند مجسمههاي بيحرکت ايستاده بودند .سروش از ميان آنها ميگذشت و به هريک نگاه ميکرد .گاهي نيز با ضربهاي به شانهشان، آنان را وادار به راست ايستادن ميکرد .در نهايت که سرکشي تمام شد، گفت: – خب سربازان دلير !ميخواهم هرکدام از شما به ترتيب نام و سن خود را بازگوييد؛ چراکه من هريک را بايد بشناسم .البته انتظار نداشته باشيد که نام همهتان را به خاطر بسپارم . همهي افراد به خنده افتادند و شانههايشان لرزيد .خود سروش قهقههاي کوتاه سر داد و ناگاه خندهاش را فرو خورد و فرياد زد: – بس است؛ تمامش کنيد !هي تو !نامت چيست؟ – من؟ – آري تو .چرا در تفکراتت به سر ميبري؟ گفتن اين جمله آدرين را به شش سال قبل برد که در اردوگاه نامش را پرسيدند و آدرين از شوق زياد زبانش بند آمد و فرمانده سرش فرياد کشيد .نميدانست چقدر گذشته بود که با صداي هادريان به خود آمد و سعي کرد نام افراد گروهش را به خاطر بسپارد: – ايرج .سي ساله از اهالي خراسان . – پارسا .بيست و سه ساله .اهل صد دروازه . – سپهر .بيست و چهار ساله از اهالي صد دروازه پژمان .بيست و چهار ساله از اهالي صد دروازه . – آژمان .بيست و هفت ساله از اهالي صد دروازه . سروش با تعجب پرسيد: – برادريد؟ و آنها با هم گفتند: – آري . سروش خندهاش را در لبخندي خلاصه کرد و به آنتوني چشم دوخت تا ادامه دهد: – بهراد .بيست ساله .اهل خراسان . و آدرين نفر بعد از او بود: – کيانمهر .بيست ساله از اهالي خراسان . – کارن .شانزده ساله از اهالي صد دروازه افراد گروههاي ديگر گردن کشيدند تا آن پسر جوان را ببينند و حتماً هم مشتاق بودند تا بدانند که اين نوجوان چگونه به آنجا آمده است؛ اما با تشر سروش بر جاي خود ايستادند .نفر بعدي خود را معرفي کرد: – برديا .بيست و هفت ساله از اهالي پارس نوشته دانلود رمان گردون نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  2. دانلود رمان عشق از جنس خدا نودهشتیا دانلود رمان عشق از جنس خدا نودهشتیا دانلود رمان عشق از جنس خدا نودهشتیا دایی نمیخوام مجبور بشی بهم بگی اون گروه چی بود ولی مگه چقدر خطرناک بود که فقط شما دوتا زنده موندید -دایی نمیتونم بگم اونم الان تموم شده دیگه حرفشو نزن راستی چجوری آراد منو پیدا کرد -نه تموم نشده یه بار داشتم آرادو میرسوندم چشاش گرد شد -نه یعنی مجبور شدم حالا میگم یه ماشین مشکوک دیدم همون طوری که تو یادم دادی از دستش در رفتم آرادم چندبار پرسید کی یادت داده ولی نگفتم امروز اومد، گفتم اول بگو برا چی دنبالشی یه چیزایی بهم گفت بقیشم که میدونی -گفتی ماشین مشکوک -اره چرا -لعنتی .هیچی دایی من الان بر میگردم رفت بیرون داشت با آراد حرف میزد صداشون میومد آراد – اره بعد رفتنم به خونه یه تماس داشتم گفت این دفعه رو در رفتی از این به بعد اون دخترم وارد ماجرا میشه محمد – حالا من چیکار کنم اگه بلایی سر فائزه بیارن با ورود زینب دیگه نتونستم بقیه حرفشونو بشنوم با نگرانی اومد سمتم زینب-فائزه چی شدی -چیزی نیست خوبم -راستی ؟ Created دایی نمیخوام مجبور بشی بهم بگی اون گروه چی بود ولی مگه چقدر خطرناک بود که فقط شما دوتا زنده موندید -دایی نمیتونم بگم اونم الان تموم شده دیگه حرفشو نزن راستی چجوری آراد منو پیدا کرد -نه تموم نشده یه بار داشتم آرادو میرسوندم چشاش گرد شد -نه یعنی مجبور شدم حالا میگم یه ماشین مشکوک دیدم همون طوری که تو یادم دادی از دستش در رفتم آرادم چندبار پرسید کی یادت داده ولی نگفتم امروز اومد، گفتم اول بگو برا چی دنبالشی یه چیزایی بهم گفت بقیشم که میدونی -گفتی ماشین مشکوک -اره چرا -لعنتی .هیچی دایی من الان بر میگردم رفت بیرون داشت با آراد حرف میزد صداشون میومد آراد – اره بعد رفتنم به خونه یه تماس داشتم گفت این دفعه رو در رفتی از این به بعد اون دخترم وارد ماجرا میشه محمد – حالا من چیکار کنم اگه بلایی سر فائزه بیارن با ورود زینب دیگه نتونستم بقیه حرفشونو بشنوم با نگرانی اومد سمتم زینب-فائزه چی شدی -چیزی نیست خوبم -راستی ؟ Created نوشته دانلود رمان عشق از جنس خدا نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  3. دانلود رمان راز پنهان یک شبح نودهشتیا دانلود رمان راز پنهان یک شبح نودهشتیا دانلود رمان راز پنهان یک شبح نودهشتیا امیر تلفن را قطع کرد و کنار گذاشت. امیر ماسک اکسیژن را از روی دهان تارا برداشته بود. و حتی شد را از دست او جدا کرد. سهند تقهای به در زد و وارد اتاق شد و گفت: – گل دخترت رو هم بردم گذاشتم مهد کودک. – مرسی. – به هوش نیومده هنوز؟ – نه. اگه کاری داری میتونی بری. – نه. امروز بیمارستان شیفت شب هستم. – خوبه. همانطور در حال حرف زدن بودند. که تارا به هوش آمد و ضعیف اسم امیر را صدا زد و شروع به گریه کرد. امیر که صدای گریه او را شنیده بود. او را محکم در آغوش گرفت و گفت: – جانم عزیز دلم. گریه نکن قربونت برم. آروم باش نفسم. تموم شد. هیشش. الهی من فدای تو بشم خانومم. و او را تنگتر در آغوش فشرد. سهند روی صندلی کنار میز نشسته بود و به آنها نگاه میکرد. امیر کمی او را در آغوش نگه داشت و بعد او را جدا کرد و دستش را فشرد و اشکش را پاک کرد و گفت: – دیگه گریه نکن خانومی. باشه؟ – میترسم. – از چی عزیزم؟ – اون، اون… – نترس نفسم. تا من هستم نباید از هیچی بترسی. – بغل. – ای جانم. Created و خواست او را در آغوش بگیرد که سهند او را به قسمتی دیگر هل داد و فوری تارا را در آغوش کشید و موهایش را بوسید و گفت: – کوچولوی داداش. امیر از روی زمین بلند شد و رو به سهند گفت: – بیشعور نفهم. آخه مگه بغل تو رو خواست؟ – به تو چه؟ خواهر خودمه. دلم میخواد بغلش کنم. و بعد تارا را محکم در خود فشرد و گفت: – بهتری قربون اون چشمات برم؟ – آره داداش. – مگه قرار نبود پیش من گریه نکنی؟ این صدای فین فین چیه میشنوم؟ – هیچی. امیر طرف دیگر تارا نشست و او را سمت خود کشید که سهند اعتراض آمیز گفت: . ساعته کنارشی ۲۴ – ببین میذاری یه کم بغلش کنم؟ خوبه تارا سرخ شد و شرمگین سرش را پایین نهاد. سهند گونه او را بوسید و گفت: – با شوهرت راحت باش عزیزم. من میرم. – میری خونه؟ – تا ساعت دو عصر همینجا هستم خوبه؟ – آره. – پس من برات ناهار درست میکنم. نوشته دانلود رمان راز پنهان یک شبح نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  4. دانلود رمان رز سرخ نودهشتیا دانلود رمان رز سرخ نودهشتیا دانلود رمان رز سرخ نودهشتیا حال راننده بنشیند..سکوت کند..حرف های مسافرانش را گوش دهد.. به خدا که گریه آدمی زاد تمام حرف هایش را بیداد می کند.. رسیدم..کرایه را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.. به سمت درب خانه می رفتم که راننده صدایم زد.. بی حال برگشتم.. شیشه ماشینش را پایین داد و با لبخند مهربان و پدرانه ای گفت: -دخترم..مراقب این دنیا باش..توکلت همیشه به خدا باشه..گرچه زندگی سخت هست ولی خوشی هایی هم داره..منتها باید بدونی چطوری این خوشی هارو پیدا کنی.. ناامید نشو..هیچ وقت.برای مقصدت بجنگ.بجنگ که آخرش بعد هر باختی پیروزیه.. مطمئن باش.. و در آخر با لبخند گرمی خدانگهداری گفت و رفت.. و من مات ماندم کنار خیابان.. عجیب جواب درد هایم را داد.. از کجا چنین علمی داشت که بداند دردم چیست.. اما امید؟ حتی کور سویی هم نیست که با آن دلم را ذره ای خوش کنم.. پوفی کشیدم.. تا جام شراب برای منه بی جنبه و تازه کار..گر گرفتم.. 5 با یادآوری خوردن تعادلم دست خودم نبود.. گاهی میخندیدم و گاهی اشک می ریختم.. با دست لرزانم داخل کیف دنبال کلید می گشتم.. بعد از آنکه یافتمش روی درب گذاشتم..درب را گشودم.. حال پله نداشتم..از آسانسور استفاده کردم.. به طبقه خودمان که رسیدم پیاده شدم.. حالم خوب نبود.. انگار همه چی سرنگون شده بود.. آسمان به زمین..و زمین به آسمان آمده بود درب واحد را با کلید باز کردم و داخل شدم.. درب را بستم و تلو خوران به سمت راحتی حرکت کردم.. خودم را رویش انداختم و چشمهایم را بستم.. داغ بودم.. شالم را از سرم کندم و گوشه خانه پرت کردم.. مانتو ام را هم از تنم پاره کردم.. عجیب قدرت پیدا کرده بودم.. کش موهایم را هم باز کردم.. موهایم حالت دار دورم ریخت.. عرق از سر و رویم می بارید.. تا خواستم تاب را هم از تنم در بیاورم صدای درب خانه آمد و صدای چرخش کلید روی درب.. با تعجب و خمار به درب نگاه کردم.. محمد وارد خانه شد.. نوشته دانلود رمان رز سرخ نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  5. دانلود رمان من عاشقم یا تو نودهشتیا دانلود رمان من عاشقم یا تو نودهشتیا دانلود رمان من عاشقم یا تو نودهشتیا من عاشقم یا تو؟ 7 لباس های رسمیم ، منو حسابی برای ملاقات با این جناب کله گنده آماده کرده . منشی ، در یک اتاق رو باز میکنه و با لفظی کشیده و زیبا جمله اشو بیان میکنه : -خانم فرهد توی اتاق جلسه منتظر باشید تا جناب صدرا بیان برای مصاحبه . لبخندی به روش میزنم و وارد اتاق میشم ، از اون اتاق هایی بود که با دیدنش ، دلت یک سوت جانانه میخواست اما شک داشتم که اون جا دوربین داره یا نه ! آخه از این پولدارها و کله گنده ها هر انتظاری میرفت ، بالاخره هر چه مقام بالاتر بره ، دشمناتم بیشتر میشن . صدای غیر منتظره ی زنگ موبایلم ، باعث میشه سر جام بپرم . با حرص سر کیفم رو باز میکنم و در همون حین زیر لب به خودم غر میزنم : دختره ی احمق همین روز اولی گند بزن که اخراجت کنن . آخه کی وسط مصاحبه با خودش موبایل روشن میاره ؟ از لابه لای وسایلم موبایلم رو پیدا میکنم ، با دیدن اسم سروش روی صفحه ی موبایلم ، تمام عصبانیتم فروکش میکنه مثل همیشه با به یاد آوردنش لبخندی روی لب هام میاد و از اطرافم فارغ میشم تماس رو وصل میکنم و روی مبل های گرون قیمت اون جا میشینم ، صدای مردونه ی سروش طنین انداز تارهای صوتیم میشه : -کجایی عزیزم ؟ ماهیچه های گونه ام شل میشه ، لبخندی به پهنای صورتم میزنم و میگم : -یه جای توپ … سروش: خوب پس تنها تنها میری جاهای توپ من چی ؟ دلم میگیره ، از این که به خاطر من تمام خوشی های زندگیش رو زیر پاش گذاشته و مردونه سر حرفش به پدرم ایستاده . دلگیریم رو پشت صدای خندونم پنهون میکنم : -امشب دوتایی بریم ؟ خیلی وقته بیرون نرفتیما … سروش : سوگل من که از خدامه باهات وقت بگذرونم ، این تویی که مدام کارتو بهونه میکنی ، گاهی اوقات به بقیه ی نامزدها غبطه میخورم . نوشته دانلود رمان من عاشقم یا تو نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  6. دانلود رمان خوشبختی از جنس ارام دانلود رمان خوشبختی از جنس ارام دانلود رمان خوشبختی از جنس ارام خوب حتما فکر کرديد من يه دختر خيلي خوشبخت و پولدارم اما متاسفانه نه ، خيلي وقت پيش بخاطر پدر خدابيامرزم مجبور شدم از اون خونه کذايي فرار کنم ، خدمتکار بشم خدمتکار يه خانوم . تقريبا پير و پولدار ؛ البته اينجا خيلي خوبه اگه بعضي ادماش و فاکتور بگيريم چون اون زمان من با بدبختي تونستم ديپلم بگيرم ؛ بعد که به اينجا اومدم براي استخدام خدمتکار شخصي خيلي ها گفتن که خانم (شيرين جون) واس تو هم سخت گيري ميکنه نميتوني بيشتر از چند روز اينجا دووم بياري اما توجهي نکردم چون روحيه شيطوني داشتم ، ميدونستم به . احتمال پنجاه درصد قبولم خلاصه دل و زدم به دريا ، رفتم پيش شيرين جون برعکس چيزايي که گفتن با لبخند نگام ميکرد تو چشاش مهربوني موج ميزد ، وقتي تازه کارم و شروع کردم گفتم اين الکي مهربون نيست ؛ حتما يه جوري اذيتم ميکنه ، اما ديدم اصلا نه تنها بدتر بلکه روز به روز بهترم ميشد . يه روزم ازم پرسيد کمکت مي کنم تا به تحصيلاتت ادامه بدي چون تا ديپلم خونده بودم ، رشتم تجربي بود و ميدونستم خيلي تو اين رشته موفقم ، اون روز مطمئن شدم که زمان استخدامم فرم و با دقت خونده و . متوجه ميزان تحصيلاتم شده ، و من يه مقدار خجالت کشيدم الان من بيست و سه سالمه . و ليسانس پرستاري دارم چون من توو دوران ابتدايي سه سال . جهشي خوندم ، الان چند ساله که اينجا مشغولم اين زن خيلي بهم کمک کرد و بهش مديونم ! از اتاق رفتم بيرون واي خدا کي حوصله داره اين همه پله رو بالا پايين کنه بعد از يک دقيقه بلاخره رسيدم پايين ، به سمت آشپزخونه حرکت و قهوه ساز و روشن کردم بعد از چند دقيقه يک شير قهوه توپ براي شيرين جون درست کردم ، بردم بالا رو ميز گذاشتم و مشغول مرتب کردن اتاق شدم ، پرده ليمويي رنگ که بعضي جاهاش ترمه هاي سفيد کار شده بود و کنار زدم نور خورشيد داخل اتاق و روشن کرد ، در تراس رو باز کردم قهوه رو برداشتم گذاشتم رو ميز کوچيک چوبي سفيد ؛ شيرين عادت داشت صبح ها قهوش و داخل تراس ميل کنه ، چون فضاي بيرون از اين قسمت خيلي فوق العاده بود و آرامش ميداد ؛ يه حياط که نه بهتره بگم يه باغ خيلي بزرگ سبز ، سنگ فراش هاي سفيد ، گل هاي زيبايي که طرز شگفت انگيزي به باغ جلوه . داده بود و آب نماي وسط که اصل کاريه ، چون شبا نورپردازي جالبي داشت دوستش داشتم با صداي شيرين به خودم اومدم شيرين: دختر کجايي خيلي غرقي ها ! من :ها ، آره شيرين جون داشتم به حياط نگاه که چقدر از دور قشنگه شيرين : من بخاطر همين اينجارو دوست دارم اللخصوص فضاي خوب و آرامش بخشي که . داره ؛ خوب رو تختم يک دست کت و شلوار گذاشتم برو اون رو اتو کن .من: چشم کت و شلوار آبي روشنش و برداشتم بعد از چند دقيقه اتو کردم به به خط اتوش هندونه قاچ ميکرد . در اتاق و آهسته باز کردم و رفتم داخل ، کت و شلوارش و مرتب گذاشتم رو تخت ؛ گاماس گاماس رفتم سمتش حسابي که نزديک شدم ، متوجه شدم توو فکره ، خوب وقتشه من: پخخخخ نوشته دانلود رمان خوشبختی از جنس ارام اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  7. دانلود رمان ازدواج عسلی نودهشتیا دانلود رمان ازدواج عسلی نودهشتیا دانلود رمان ازدواج عسلی نودهشتیا همین که رسیدیم هتل کلید اتاق و تحویل گرفتم و رفتم بالا از بی خوابی رو یه موت بودم نفهمیدم چه جوری لباسامو عوض کردم رفتم رو تخت خوابیدم بعد از چند مین یه بوی خوب اومد یه غلت زدم به اون بو خوبه بیشتر نزدیک شدم بالشی که کنارم بود بغل کردم خیلی سفت بود ولی همچین آروم شدم که نگو توهمون حالت خواب رفتم صبح که بیدار شدم خودمو تو یه وضعیت خاک برسری دیدم همچین چسبیده بودم به باراد که انگار میخواد فرار کنه هییین دیشب اون بالش که میگفتم این پسره بود خاک نفوذ ناپذیر بیابون های کویر تو کلم نگاه چه بغلش کردم الان پیش خودش چه فکرهایی میکنه باراد_بیدار شدی ؟؟؟ _نه هنوز خوابم باراد_زبون دراز میشه یه بار مثل آدم جوابمو بدی همیشه یه متر زبون داری جواب آدمو میدی _اصلا هواسم نبود باید باهاتون با لطافت و مهربونی برخورد کنم باراد_اصلا من غلط کردم باذتو دهن به دهن شدم پاشو لباس بپوش بریم بیرون _امروز کجا میری دیگه باراد_حالا تو پاشو امروز دیگه همه جای اصفهان میرسم که فردا راه بیفتیم سمت شیراز مانتوی صورتیمو با شلوار و شال سورمه ایم پوشیدم یه کوچولو آرایش کردم خوشم نمیومد زیادی آرایش کنم خودمو در معرض دید یه مشت چشم چرون بزارم والا خو آماده شدم با باراد رفتیم بیرون کثافت همیشه یه جوری لباس میپوشه که آدم دیوونه میشه یه بلوز چهارخونه آبی وشلوار جین تیره دوباره مثل دیروز دستمو گرفت باهم رفتیم صبحانه خوردیم جدیدا آدم شده خیلی خوب رفتار میکنه ولی یه چیز خیلی واسم جالب بود وقتی بیدار شدم بیداربود به من نگاه میکرد اصلا به روک نیاورد که بغلش کردم بعد از صبحانه راه افاادیم سمت چهل ستون بعدم قرار شد بریم زاینده رود نوشته دانلود رمان ازدواج عسلی نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  8. دانلود رمان پسران بد نودهشتیا دانلود رمان پسران بد نودهشتیا دانلود رمان پسران بد نودهشتیا برای اینکه دیرتر به خونه برسم تصمیم گرفتم تمام راه رو پیاده گز کنم. هوا زیاد سرد نبود. برای پیاده روي روز خوبي بود. از خیابون رد شدم و خودمو به بلوار رسوندم تا از اونجا به راهم ادامه بدم. با اینکه فصل پاییز بود اما درخت ها همچنان سبز بودن. بدون شک این خیابون ، زیباترین خیابون شهره چون درخت هاي دو طرف خیابون جوري به هم متصل شدن که هيچي از آسمون معلوم نیست. بعد از پایان بلوار از جلوي بیمارستان هم رد شدم. واقعا خيلي عجيبه! با اینکه چند ساله توي این شهر زندگي مي کنم هنوز هم نمي دونم دلیل وجود این دو تا قبر جلوي بیمارستان چیه؟!! به نظر قدیمی میان. نمی دونم چرا خرابش نکردن! فک کنم به خاطر همین دو تا قبر باشه که خیابون مجاور انقدر دلگیره.این خیابون هم درخت های زیادی داره اما هیچ زيبايي اي نداره. یادم باشه بعدا دلیلشو از مامان بپرسم…. بعد از چهل دقیقه پیاده روي تازه به خیابون خودمون رسیدم. عجب غلطي کردم پیاده اومدم! پدر پاهام در اومد توی این سر بالایی. یه لحظه یاد حرف شایان افتادم که مي گفت” مردم ملایر ریپ مي زنن” و خنده م گرفت.واقعا راست می گفت. مثلا هر کي پایین شهر زندگی کنه پولدارتره و محله ي ما که بالاترین منطقه ي شهر محسوب میشه ، فقیرنشین ترین منطقه هم هست. این دیگه خیلی باحاله! خونه مون فاصله ی چندانی با کوه نداره. تقریبا دو کیلومتر.یه جوری که میشه هر روز رفت کوه! بزنم به تخته وسایل تفریحات سالم، کاملا مهیاست. خونه ی ما به طبقه است. بزرگ ولی به هیچ وجه شیک و خوش نقشه نیست و طرحش قدیمیه.سه تا اتاق داره که یکیش مال من و یکي مال بابا و مامانم و یکی دیگه هم براي خواهراست. چون تحمل دیدن منو ندارن به اتاق اختصاصي بهم دادن! حیاط خونه زیاد بزرگ نیست اما کوچیک هم نیست. توش دو تا درخت انگور داریم و به درخت گردو و آلبالو و البته به زیرزمین که درش همیشه قفل. مامان یه سري وسایل اضافه رو توش ریخته. دیگه حسابی خسته شده بودم اما تندتر قدم برمی داشتم که زودتر به خونه برسم.ده دقیقه ای خودمو به خونه رسوندم. با اینکه کلید داشتم اما ترجیح دادم زنگ بزنم. به 09 باران رزان التجاع سوا حمد خدا آیفون هم که نداریم! هر کي زنگ میزنه باید شخصا درو براش باز کنیم…. خوشبختانه شیرین سه سوته درو باز کرد. قبل از اینکه مهلت بده چیزی ازش بپرسم دوید و رفت. مطمئن شدم که قضیه ی م نوشته دانلود رمان پسران بد نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  9. دانلود عشق با طعم سادگی نودهشتیا دانلود عشق با طعم سادگی نودهشتیا دانلود عشق با طعم سادگی نودهشتیا فقط سر تکون دادم به نشونه مثبت -دلم براش تنگ شده عطیه- خب بهش زنگ بزن …چرا کشش می دی؟ بی فکر گفتم :دیروز امیرعلی برگشت خونه آقای رحیمی وقتی من رفتم؟ براق شد-صبر کن ببینم نکنه تو به امیرعلی هم شک داری؟ نه نداشتم ولی این سوال از دیروز مغزم رو می خوردکه بعد من برگشته اونجا یا نه ؟ شاید یکی از دلایل زنگ نزدنمم همین بود که اگر بفهمم اونجاست حس حسادتم شعله بکشه حسی که هیچوقت نداشتم و فقط روی امیرعلی فعال شده بود ! -نه خب … عطیه سری از روی تاسف تکون داد-واقعا که خلی محیا…نخیرم دیروز که یکدفعه غیب شدین دیگه امیر علی نیومد حتی امروز صبحم یک راست اومدحسینیه! دلم از خوشحالی ضعف رفت و روی لبهام اثر گذاشت …آرنج عطیه رفت توی پهلوم و من باصورت جمع شده از درد تند نگاهش کردم که اخم کرد! -عقل کل حالا که خوشحال شدی یک زنگ به شوهرت بزن قهر و دعوا بسه! ! روم نمیشه – ل*ب چیدم -خدا میدونه دیروز چه حرفها که بار داداشم نکردی که روت نمیشه! اخم کردم-عطیه! -عطیه و کوفت من میشناسمت اعصاب که نداری فکر حرفهات و نمی کنی همون اول میزنی جاده خاکی! راست می گفت باید روی این رفتارم تجدید نظر می کردم! – -خب حالا تو بگو چه غلطی بکنم؟ با تخسی گفت :هیچی بدو زود برو دست بوسی داداشم بگو غلط کردم چشمهام گرد شد-بی ادب خودتی– ریز خندید صدای یاالله یا الله گفتن که بلند شد من و عطیه دست از حرف زدن کشیدیم و فهمیدیم از جلسه ختم سوم و سخنرانی هیچی نفهمیدیم ! بالشت امیرسام رو زیر سرش مرتب کردم …عجب خواب سنگینی داشت این بچه ..چون همه بعد از جلسه می رفتن سرخاک من مجبور شدم برگردم خونه به خاطر امیر سام و اون هم همینطور خواب بود نوشته دانلود عشق با طعم سادگی نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  10. دانلود رمان اسمونی ها نودهشتیا دانلود رمان اسمونی ها نودهشتیا دانلود رمان اسمونی ها نودهشتیا با دلخوری به او نگاه کردم، این همه سال تنهایی کجا بودند؟ چرا به سراغم نیامدند؟ منتظر ماندند پسرشان بزرگ شود، بیست ساله شود تا با یک دسته گل به سراغم بیایند؟ اجازه ندادم بیشتر از این مقدمه چینی کند، جواب من که مشخص بود .نفس عمیق کشیدم و گفتم: -دایی اگه بگم من راضی نیستم این بحث همین جا تموم میشه؟ برای چند لحظه صدا از کسی بیرون نیامد، پلک چشمم را مالش دادم و نگاهم روی مهبد ثابت ماند که با بینی چین خورده به من زل زده بود .با بیست سال سن آمده بود خواستگاری من؟ و بی اختیار او را با وحید مقایسه کردم .نه اصلا قابل مقایسه نبودند، وحید کجا و این پسر بچه ی ی… -طاقچه بالا می ذاری هما؟ با صدای زن دایی، افکارم پر زدند .سر تکان دادم: -چی زن دایی؟ -گفتم طاقچه بالا می ذاری؟ پسر من چشه؟ اصلا گذاشتی دهن باز کنیم؟ نفس عمیق کشیدم، نمی دانستم در جوابش چه بگویم تا دلخوری به وجود نیاید .همه شان از کاه، کوه می ساختند. سرم را پایین انداختم .زن دایی یک نفس غر می زد و گله می کرد .نگاهم روی آق بانو ثابت ماند، با پرِ روسری نم اشکش را گرفت، حق داشت گریه کند، دل سنگ هم به حال بی پناهی من آب می شد…. آخر شب روی تختخوابم دراز کشیده بودم که آق بانو وارد اطاقم شد، خواستم نیم خیز شوم ولی قسمم داد از جایم بلند نشوم .روی لبه ی تخت نشست و دستش را لا به لای موهایم فرو برد: -گیزیم، نمی خوام زیاد حرف بزنم، خسته ای می خوای بخوابی، ولی تو باید ازدواج کنی از این حرف بی مقدمه اش جا خوردم و خواستم چیزی بگویم که پیش دستی کرد: -نم یبینی هر کی از راه می رسه به هوای این خونه و زندگی میاد جلو؟ دیگه کم مونده از فردا هر کی پسر ده ساله هم توی خونه داره بیاد اینجا خواسگاریت، من به فک و فامیلت اعتماد ندارم، گوربانوم سنه، اگه دلت پیش کسیه، خودت برو جلو بهش بگو، تحقیق کن ببین چجور آدمیه، منتظر نمون آدمی خوب در این خونه رو بزنه چشمانم را بستم، آق بانو چه دل خجسته ای داشت، کسی را که دوست داشتم از دست داده بودم، زن داشت و زنش هم بهترین دوست زندگی من بود . -من نگرانتم هما خانوم، دو فردای دیگه من و مشتی هم از پیشت میریم، تنها میشی، شوهر کن بذار منِ پیرزن سر راحت زمین بذارم Created نوشته دانلود رمان اسمونی ها نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  11. دانلود رمان عقیق نودهشتیا دانلود رمان عقیق نودهشتیا دانلود رمان عقیق نودهشتیا همان شبی که میتوانست مثل باقی شبهای زندگی اش سیاه و فرو رفته در ظلمات باشد اما روشن ترین نقطه زندگی اش شد… … سالش بود اما از تمام مردهای زندگی اش مرد تر بود 28 و ابوذر …پسری که فقط نگاهی به آسمان کرد…خدایش را روزی آن بالا بالاها میدید و فکر میکرد مشغول کارهای روز مره خودش است! اما از آن شب به بعد ابوذر به او آموخت جایی این پایین پایین ها نزدیک رگ گردنت دارد خدایی میکند …و آنقدری انتقاد پذیر است که به تمام گله هایت لبخند میزند! دستی به همان رگ کشید و اشکی از چشمهایش چکید :خدایا ازت گله دارم…. **** ابوذر ترجیح داد همراه پدرش به مغازه حاج آقا صادقی نرود …دلش کمی آرامش میخواست کنار استاد مهربانش… نگاهی به ساختمان باز سازی شده حوزه کرد …باز سازی ها جانی تازه به آن ساختمان قدیمی و زیبا داده بودند …شرمنده شد از خود خواهی هایش .میدانست مثل همه ی طلاب وظیفه دارد تا به باز سازی اینجا کمک کند و این را هم میدانست اگر کسی میخواست در برود حاج رضا علی خوب گوشش را میپیچاند و چقدر ممنون حاج رضاعلی بود که نیامدن هایش را گذاشته بود پای درمان همان ابوذر دردش! گوشهایش را تیز کرد …صدای مرغ عشق های حاج رضا علی می آمد …لبخندی زد …خدا اصوات اینجا را هم لذت بخش قرار داده بود …با شنیدن صدای پیرمرد روشن ضمیر به سمت صدا برگشت :بـه سلام علکیم جاهل بالاخره شازده قدم رنجه کردن و التفاتی به فقر فقرا فرمودند! خدا میدانست چه شیرین بود برای ابوذر تکه و متلک شندین از این پیرمرد بی هوا دستهایش را بوسید و خیره به چشمهای پیرمرد گفت :حاج رضا علی تا دنیا دنیا است نو کرتم حاج رضاعلی دستی روی سرش کشید و گفت :خوبی بابا؟ کجا بودی این چند وقته؟ ابوذر مثل جوجه اردکها پشت حاج رضا علی راه افتاد و گفت :پیرو همون موضوع که میدونید…حاجی من شرمنده ام خیلی این چند وقته سرم شلوغ بود! نوشته دانلود رمان عقیق نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  12. دانلود رمان پیانو نودهشتیا دانلود رمان پیانو نودهشتیا دانلود رمان پیانو نودهشتیا مهرت را مانند سنجاق سینه ای به خود آویزان کرده و در انتظار قشنگ ترین آهنگ زندگیش است. با اخمش، آشفته و با خنده اش، کودکانه می خندد. زخم که می خورد، روحت خسته می شود و دلت می طلبد که مرحمی بر روح و جسم آسیب دیده اش بگذاری. در لا به لای این باید ها و نبایدها، در باز می شود وتنها هم سفر عاشقی ات با غرور، رو به رویت جا می گیرد و تو می : گویی خوش آمدی جان دل! 1 #پارت با رخوت چشمانم را می گشایم و سرگیجه ام باعث می شود، کمی دیرتر موقعیتم را درک کنم. به ساعت خیره می شوم؛ وقت قرص های آقاجون است. بدنم را به حالت نرمال باز می گردانم. ، از جایم برمی خیزم و باکش و قوسی امروز هم یکی دیگر از روزهای خداست که بدبختی هایش دامن گیر من است. لباسم را به تن کرده و چادرم را سر می کنم. آقاجون بیدارشین، وقت قرص هاتونه. : کنار تخت آقاجون می گذارم و صدایش می زنم ، قرص را به همراه لیوان آبی تکان خفیفی می خورد و چشمانش را اندک اندک می گشاید. لبخندی مهمان لب هایم می کنم و با گفتن صبح بخیر، لیوان و قرص را به دستش می دهم. کمی این پا و آن پا می کنم و در ذهنم جملات را کنار هم می چینم. چه طور بگویم که امروز هم باید تنها بماند؟ دیگر روی دیدن به صورت چون ماهش را ندارماما باید به دنبال کار می گشتم. همین امروز و فرداست که صاحب خانه در را از جا بکند و ما را با وسایلمان، آواره ی کوچه و خیابان کند. آقاجون،شرمندتون هستم اما امروز من یه : با کمی مکث و من من کردن، بالاخره سربحث را باز می کنم و می گویم مصاحبه ی کاری دارم؛ کسی چه می دونه شاید استخدام شدم. فقط شما امروز هم… حتی کلمات هم یاری ام نمی کنند که به این پیرمرد مهربان و خوشرو، بگویم که امروز هم مثل همیشه تنهاست. برو دخترم، نگران من نباش، خوشبختی و خوش حالی تو آرزوی منه. : لبخندی به رویم می پاشد و می گوید بوسه ای بر دستان چروک و زمختش می زنم و خداحافظی جانانه ای با او می کنم. ازخانه خارج میشوم و با ذکرخدا، راهم را آغاز می کنم. درتمام مسیر دعا می کردم که این یکی بشود نوشته دانلود رمان پیانو نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  13. دانلود رمان نفس عشق نودهشتیا دانلود رمان نفس عشق نودهشتیا دانلود رمان نفس عشق نودهشتیا آرایش و انتخاب لباس بود بزرگترین مشکلی که ما دختر ها داریم انتخاب لباس هست بعد از کلی فکر کردن یه مانتو جلو باز زرد با شلوار و تیشرت مشکی پوشیدم کیف و کفشمم ست مشکی براق بود خیلی دوستشون داشتم بابا از سفر دبی برام آورده بود خب حالا دیگه نفس خانوم وقت رفتنه،مامان من رفتم با مریم قرار دارم مامان:برو عزیزم ،مواظب خودت باش ،شبم زود برگرد نفس:چشم زود میام بعد از خداحافظی با مامان به سمت خونه مریم رفتم خیلی با ما فاصله نداشتن،مریم خانم دم در منتظر بود مریم:سلام دوستی،خوبی نفس:سلام خب حالا بریم کجا لباس بگیری به نظر منم پاساژ پرواز لباساش خیلی خوبه مریم:خب بریم همون جا نفس:یک ساعت بود ما داشتیم راه میرفتیم ولی خانم هنوز لباس انتخاب نکرده بود مریم:خب چیکار کنم لباس خوشگل نیست نفس:داشتم از دست مریم حرص میخوردم که چشمم به یه لباس سبزآبی خورد که تو تن مریم با اون چشمایی سبزش محشر میشد،مریم بیا برو اون لباسو پرو کن مریم:وای همون سبزآبی رو میگی چقد خوشگله نفس:لباس بالا تنش با قسمتی از دامن لباس گیپور کار شده بود مریم همون لباسو خرید و ما برگشتیم خونه آراد کامران:من تک پسر هستم با یدونه خواهر به اسم آرام که خیلیم دوسش دارم و خودمم مدیر شرکت آسماری سالمه27هستم داشتم فکر میکردم که صدای گوشیم که زنگ میخوردو شنیدم آرام بود که زنگ میزد آراد:جانم خواهری چیکار داری آرام:جونت بی بلا مامان گفت زنگ بزنم که یادت بندازم امشب مهمون داریم آراد:باشه خواهری زود میام،دیگه کاری نداری آرام:نه عزیزم منتظرم،خدا نگهدار آراد:خدا نگهدار عزیزم آراد:خانم احمدی احمدی:بله،آقای کامران امرتون آراد:لطف کنید به آقای بیگی بگید بیاد اتاق من باهاشون کار دارم احمدی:چشم الان بهشون میگم آراد: داشتم پرونده ها رو بررسی میکردم که صدای در اومد ،بفرمایید داخل احسان:سلام داش آراذ خوبی؟چیکار داشتی که احضار کردی منو نوشته دانلود رمان نفس عشق نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  14. دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا همين طور که داشتم مي دويدم و کلاش در دستم بود ، صداي بيسيم بلند شد : احمد ، محسن ، احمد ، محسن … دکمه بيسيم را فشار دادم و گفتم : احمد جان به گوشم او گفت : محسن جان آتيش اينجا سنگين هستش از اونجا چه خبر ؟؟ دوباره دکمه بيسيم را فشار دادم وگفتم : اينجا خبر خاصي نيست داريم پاک سازي مي کنيم ، داريم داخل خونه ها و خرابه ها به دنبالشون مي گرديم ! بعد بيسيم را به کمرم بستم و به اطرافم نگاه کردم خاک و دود آسمان را پر کرده بود به طوري که چشمانم را آزار مي داد و سنگ ها و آجر ها ريخته شده و خانه هاي ي که تبديل به خرابه شده و هوا آن قدر گرم بود که تمام بدنم خيس عرق شده بود ، من به همراه سه نفر در حال پاک سازي منطقه اي در حلب بوديم . چهار نفر از يارانم را از دست داده و حدود پنجاه نفر از آنها را به هلاکت رساند بودم . منطقه آن قدر آرام بود که انگار صد سال است که در آنجا کسي زندگي نمي کند . همين طور با پوتين هايم از روي وسايل مردم رد مي شدم تشک ها و تخت ها ، لباس ها و مبلها و حتي جسد هايي که زير خاک غايب بود که ديگر چيزي ازآن ها باقي نمانده بود . صداي نفس هايم را مي شنيدم ، خسته ، گشنه و تشنه به دنبال داعشي هاي لعنتي که زندگي را از مردم بي گناه گرفته بودند بودم. علي که کنارم ايستاده بود کلاشش را به طرف ديوار روبه رو گرفت و با فرياد گفت : محسن سرت رو به پا !!……آتش صداي تير زدن بلند شد و گوش هايم دوباره شروع به زنگ زدن کرد ، نمي دانم با اينکه شانزده سال است که نظامي شدم ولي باز هم گوش هايم صدا مي دهد ! به يک باره تک تير انداز داعشي را ديدم که بر روي زمين افتاد معلوم بود يکي از تير هاي ما به سر او اصابت کرده گفتم : يا زينب ، يا زينب او را زديم ، من هر داعشي را که ميزديم خيلي خوشحال مي شدم انگار دنيا را به من داده اند . بعد که خيالم راحت شد گفتم نوشته دانلود داستان مدافع حرم نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  15. دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا کسرا …کسرا صدایی مایا بود التماس و درد تنهایش را حس کرد سمیر با احترام نشست . ـ سرورم … کسرا با بی حالی خواست که بلند بشه ـ سرورم …عاجزانه التماس … کسرا تازیانه ی بهش زد اما پسر جوان اخ هم نگفت دوباره التماس کرد از قضاوتتش برگردد کسرا خود درگیر بود حرف کسرای معلولی که مهمان ابدی جسمش شد را قبول کند یا رهبر کل اجنه ها که قسم خورده بود که عدالت کند و مایای که بیشتر از جانش می پرستید رو به اون ها بده ـ بس کن …تا بحال قضاوتم غلط نبوده و نخواد بود افسانه مقصر و تاوان گناهش تنها فرزندش خواد داد …حتی اگه اون مایا باشه … سمیر متوجه بغض امیرش شد بلند شد ـ پس لطفا به من اجازه بدید که … ـ سمیر …برو تا یک ساله آیند اجازه نداری بیای زمین … ـ اما سرورم !… کسرا از کنارش رد شد ـ فقط یه نفر می تونه بدون دخالت ما مایا رو نجات بده … ـ فهمیدم . جنی کنار مایا که از شدت ترس بی هوش شده بود نشست و عروسک پارچه ی را گرفت خواست روح مایا را قید کند که در طاق باز شد سایه ها محو شدند سمیر از بدن وسیم خارج شد وسیمسر گیجه گرفت حس کرد حالت تهوع دارد دست و روی دیوار گذاشت بدنش سست و بی ثبات شد آب دهانش رو قورت داد چشماش سیاه ی می رفت وقتی حس بهتری پیدا کرد به اطرافش نگاه کرد با خودش گفت اینجا کجا جهنم دریه نور مهتاب از پنجره به جسم بی جان مایا خورد وسیم ترسید و قدمی عقب رفت و بسم …گفت لباس نارنجی مایا توی نور کم می درخشید با عجله به طرفش رفت سرش و بلند کرد اضطراب به پسرک جوان حمله کرد با زد به گونه های بی رنگ و حال زار مایا شدت این دل پیچه رو زیادتر کرد ـ ماریا …ماریا تو رو خدا چشمات و باز کن …خدا . نوشته دانلود رمان خانه ترس نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
×