رفتن به مطلب
ایران سی اف سی | بزرگترین انجمن تفریحی و سرگرمی

سهند 18

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    14,330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4
آهنگ های مورد علاقه ی من

آخرین بار برد سهند 18 در 30 اردیبهشت

سهند 18 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

14 خوب

2 دنبال کننده

درباره سهند 18

  • درجه
    کاربر ویژه
  • تاریخ تولد 11 مهر 775

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. دانلود رمان پرواز را به خاطر بسپار دانلود رمان پرواز را به خاطر بسپار دانلود رمان پرواز را به خاطر بسپار ممنونم روسری رو از سرش باز کرد و به سمت فروشنده گرفت. – لطفا اینو واسم بپیچید. دستشو تو کیفش کرد تا پول روسری رو بده. باادبانه گفتم: – اجازه میدید من حساب کنم؟ به سمتم بر گشت .دست در جیب با نگاهی مهربان به چشمای متعجبش نگاه کردم. – ممنونم .خودم حسابش میکنم. دیگه حرفی نزدم. شاید تقاضام بی مورد بود. دست آیلینو گرفت و باهم به طبقه بالا رفتیم. مریم زن کم صحبتی بود و هیچ تلاشی واسه صمیمی شدن با من نمیکرد. مریم چند کفش واسه آیلین به فروشنده نشون داد. آیلین بعد از پوشیدن اونها، کفش صورتی رو انتخاب کرد. فکر کنم عاشق رنگ صورتی بود چون بیشتر لباسها و کفشهاش صورتی بودند. آیلین یک کیف کوچولو که عکس گل داشت به فروشنده نشون داد و گفت: -اونم میخوام. قبل از اینکه مریم کیف پولشو از کیف دستیش در بیاره، کیف پولمو در آوردم: – خواهش میکنم اجازه بدید اینو من حساب کنم .به حساب عیدیش بذارید. حرفی نزد و کیف پولوشو تو کیف دستیش گذاشتپول کفش و کیف آیلینو حساب کردم. مریم رو به آیلین کرد و گفت: -آیلین جون، از آقای شاهکار تشکر کن آیلین رو بهم کرد و روی پنجه های پاش بلند شد و سرشو بالا گرفت و لبهاشو غنچه کرد نگاه پرسشگرمو به صورت مریم انداختم. – میخواد واسه تشکر بوستون کنه خم شدم و آیلین گونه مو بوسید و گفت: -مرسی .آقای شاهکار .اگه به نسترن بگم واسم کفشو کیف خریدید از حسودی دق میکنه. با خودم گفتم: -این بچه به کی رفته که اینقدر شهرتیه؟ خونواده ی پدرش و رفتارهای مامانش که نشون نمیده طالب شهرت و معروفیت باشن! بغلش کردم و بوسه ای روی لپ صورتی و نرمش زدم: – خواهش میکنم عزیزم .قابلی نداشت. فروشنده با تعجب پرسید: -شما آقای امین شاهکار هستید؟ اولش شک کردم .ولی این بچه منو از شک بیرون آورد .خیلی از فیلمهاتون مسن تر به نظر می رسید. با مهربونی گفتم: -تو فیلم گریم دارم .به خاطر همینه که جوونتر دیده میشم. به سرعت یک دفتر از کشوی میزش برداشت: – میشه اینو برام امضا کنید؟ لبخندی زدم: Created نوشته دانلود رمان پرواز را به خاطر بسپار اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  2. دانلود رمان صدای پای خدا نودهشتیا دانلود رمان صدای پای خدا نودهشتیا دانلود رمان صدای پای خدا نودهشتیا خوبه خانم جون؟ ، -پس من الان تماس میگیرم قرار صحبت و این حرفها رو هم برای پنجشنبه میاندازم . زنگ بزن زودتر ، -آره خوبه بابا چشمی گفت و موبایلش را به دست گرفت و شماره آقای مهرورز را گرفت و بعد بلند شد و توی حیاط رفت. من هم فورا برای حسام نوشتم: -فکر کنم فامیل شدیم. کمی بعد جواب داد: -چطور؟ . راجع به نریمان و حدیث ، -حاج بابام داره با بابات حرف میزنه بابام چی میگه؟ ، .-اِ -نمیدونم حاج بابا تو حیاطه .ولی خدا کنه قبول کنن. -تو چرا اینقدر خوشحالی؟ نکنه از آبجیِ بنجل من خوشت اومده؟ -من که هنوز نفهمیدم تو چرا انقدر با حدیث لجی؟ ولی خوشحالی من برای اینه که توی ازدواج ماهم مشکلی پیش نمیاد. . من دیگه باید برم سرکلاس فعلا بای ، -آها از اون لحاظ که آره خیلی خوبه -بای. حاج بابا هم همان لحظه وارد خانه شد و گفت مثل اینکه حدیث هم حرفی نداره ، -قرار رو گذاشتم برای همون پنجشنبه شب لبخند روی لبهای نریمان عمیقتر شد .توی دلم قربان صدقه این لبخند رفتم و خدا را برای این روزها شکر کردم .غافل از اینکه تمام اینها آرامش قبل از طوفان بود؛ غافل از اینکه قرار بود چه بلای آسمانیای سرمان خراب بشود و خودمان بیخبر بودیم. *** داری چیکار میکنی؟ ، -بدو دیگه نفس کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. -اومدم دیگه مامان جان چقدر غر میزنی! غر نزنم؟ ، -یک ساعته دارم میگم ؛ بجنب بابات تو ماشین منتظره .تازه از اون تو در شدی ! نباید حاضر بشم؟ مثلا بله برون داداشمهها ، -خب -خیلی خب زود باش از جای جواب من و دادن. خندیدم و همرا مامان از خانه خارج شدیم .کفشهای مشکی عروسکیم را پوشیدم و رفتیم سوار پژو بابا شدیم. لبخند از روی لبهای نریمان کنار نمیرفت؛ یعنی آنقدر توی همین زمان کم به حدیث وابسته شده بود؟ آره اینها که ، چرا که نه؟ من خودم در عرض همین ده ماه دوستی با حسام یک روز صدایش را نشنوم میمیرم ،خب دیگر جای خود دارند و میخواهند ازدواج کنند. حاج بابا: -کجایی قندک نوشته دانلود رمان صدای پای خدا نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  3. دانلود رمان مرهم تنهایی نودهشتیا دانلود رمان مرهم تنهایی نودهشتیا دانلود رمان مرهم تنهایی نودهشتیا -بگو عزیز! نمی دونی این پسترت هلا این چیزاست. بهش بگو تا خودش نرفته در خونه شون رو نزده. لب های انیسه از هم باز شد. -گفتم که می تونم راایش کنم. نگاه به پستتر کوچکش انداخت که چشتتمانش برق می زد. خنده ای کرد و به طرف ارسلان برگشت. –یکم دو دل بود. یعنی هنوزم هست. ابروان پسرش که بالا رفت ادامه داد: -بهش گفتم یک مدت با هم حرف بزنید اگه مشکلی نداشتین ادامه بدین. اردلان نیشش تا بناگوش باز شد. -وبول کرد دوست دختر داداشم بشه؟ ارسلان چشم غره رفت و انیسه با خنده به نشانه ی تایید سرتکان داد. با شتیطنت، با ریتم بابا کرم در حالی که دو دستش را به دو طرف باز کرده بود و بشتتکن می زد بلند شتتد. همانطور که با خنده “بادا بادا مبار ” را می خواند به طرف مادرش رفت. ب*و*سته ای به ستر مادرش زد و روسری را از سرش برداشت. کمر چرخاندنش با آن ژستتت بابا کرمی که گرفته بود ارستتلان را هم به خنده انداخت. -زشته پسر! مرد رو چه به اینکارا! اردلان چشمکی به برادرش زد-جون داداش اد حال نباش. پاشو با هم یک وری بدیم. حرفش چشمان برادرش را گرد کرد و وهقهه ی مادرش را به هوا برد. با ابرو، رو به ارسلان به خندیدن مادرش اشاره کرد. -د پاشو دیگه! ناسلامتی مفتی مفتی برات م زده. سرش را به سوی آسمان گرفت و با حالت مسخره ای گفت: -نوکرتیم اوس کریم! یکی اینجوری بی زحمت براش دوستتت دختر جور می شه. یکی هم… آه مصنوعی ای کشید. -یکی هم مثل ما هر چی تلاش می کنه به نتیجه ای نمی رسه. دستش را مشت کرد و به حالت میکروفون مقابلش گرفت. -ببخشید می شه ب،رسم دویقا راز موفقیتتون چیه؟ ارستلان انگشت شستش را به گوشه ی لبش کشید تا خنده اش نمایان نباشد. مردمک هایش را در چشتتمان برادرش دوخت. بد نبود کمی حال این پستتر را می گرفت. -اونطور کته خودم می دونم راز موفقیتم اینه که عین تو از این دلقک بازی ها انجام نمی دم. اردلان لح ه ای عقب نشست. ولی زیاد طول نکشید که لبخند مغرورانه ای زد. پرروئی را متعجب پشت سر گذاشت و خودش جلو رفت. -نته داداش من! راز موفقیتتت اینته که برادر بامزه ای مثل من داری. والا منم اگه چنین برادری داشتم همینجوری پز می دادم نوشته دانلود رمان مرهم تنهایی نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  4. دانلود رمان اسوه ی نجابت نودهشتیا دانلود رمان اسوه ی نجابت نودهشتیا دانلود رمان اسوه ی نجابت نودهشتیا بچه ی من از برگ گل پاکتره …نبینم مریم که دیگه فکرهای ناجور بکنی! مریم با نگاه اشکیش به من زل زده .لبهامو جلو میبرم و یک بوسه به پیشونیش میزنم: – قول بده مریم !قول بده که همینجا و در همین لحظه ذهنتو از هرچی فکر ناجور در مورد خودت و آیلینه، پاک کنی !قول بده! مریم چشمهاشو میبنده و قطره اشکی روی گونه ش سرازیر میشه .اشک رو با سرانگشتم میگیرم . بغض بیخ گلومو میگیره: – دیگه نبینم مریم !آخرین بارت باشه! نمیتونم طاقت بیارم .به اتاق کارم میرم و سعی میکنم که با قدم زدن و قفل کردن دستهام تو هم و فشردن اونها به هم، خودمو آروم کنم رو به قبله می ایستم .یادم میاد نماز نخوندم .به دستشویی میرم و وضو میگیرم .دومرتبه به اتاق کارم برمیگردم .سجاده رو از تو کمد بر میدارم !این سجاده رو مادرم موقع اومدن به تهران به من داد .پهنش میکنم و مشغول نماز خوندن میشم !در تمام لحظات نماز خوندنم از خدا میخوام که آرامشو به دل این زن رنج کشیده برگردونه .سرمو که از سجده بر میدارم، مریمو میبینم که جلوم میشینه و خیره به لبهای من میشه که در حال سلام دادن هستم .نمازو تموم میکنم .مریم هنوز مبهوت به من نگاه میکنه !دستمو جلوی صورتش تکون میدم .حرکتی نمیکنه .یک قطره اشک روی گونه ش میچکه .به سمت خودم میکشمش و دستمو دور شونه اش حلقه میکنم !پیشونیشو روی قفسه سینه ام میذاره: – معذرت میخوام !حرفم خیلی بی ادبانه بود! زیر لب میگم: – فراموشش کن صدای آیلین از آشپزخونه به گوش میرسه: – مامان، بابا چرا نمیاین شام بخوریم! مریم پیشونیشو از روی قفسه سینه م برمیداره .لبخندی بهش میزنمبریم مامان !آیلینمون منتظره! پشت میز آشپزخونه میشینم! آیلین یکی یکی سیب زمینی ها رو از تو بشقاب برمیداره و تو دهنش میذاره .رو به من میکنه: – بابایی بیا یک سیب زمینی بخور !ببین چقدر خوشمزه است نوشته دانلود رمان اسوه ی نجابت نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  5. دانلود رمان چشمان پر ستاره نودهشتیا دانلود رمان چشمان پر ستاره نودهشتیا دانلود رمان چشمان پر ستاره نودهشتیا معذرت میخوام، صدامو بلند کردم .تحت شرایط استرس خیلی بدی هستم . گفتم :درکت میکنم .خودم هم این دوره رو تجربه کردم ولی محمدم سلامتیت واجب تره .یک خورده استراحت کن …الان غذا آماده میشه. به آشپزخانه رفتم و غذایی که شب قبل درست کرده بودم را گرم کردم یک ربع بعد محمد را صدا کردم .استانبولی پلو داشتیم . گفت :آجی دستت درد نکنه خوشمزه بود .عین استامبولی مامان بود . دیدم در چشماش اشک جمع شد. گفتم :محمد !دلت واسه خونه تنگ شده؟ درحالیکه بغض کرده بود گفت :آره طفلکی !تو این بیست روزیکه که به مشهد آمده بودیم هنوز به نیشابور نرفته بودیم .چون جمعه ها هم صبح کلاس فشرده داشت .فقط یکبار شهلا و شهین آمده بودند و آقا رضا هم دو بار به ما سر زد و چیزهایی که مامان برایمان فرستاده بود، آورد .عجیب بود که مامان و بابا به ما سر نزدند هر وقت پشت تلفن میگفتیم”کی شما میاید مشهد؟” یک جورایی طفره میرفتند . گفتم :داداشی غصه نخور .دوست داری آخر هفته بریم نیشابور؟ گفت :کلاسم چی؟ . صبح راه میفتیم میایم 5 -خب بعد کلاست میریم .شب هم میمونیم فرداش مثل اون موقع ها که دانشجو بودم . از شنیدن این خبر ذوق کرد و گفت :باشه. محمد ظرفها را جمع کرد و گفت :تو خسته ای برو بخواب خودم ظرفها رو میشورم گفتم :نه داداش جان !شما فعلا درساتو بخون اگه نیاز به کمک بود خودم صدات میکنم. من خود خواه شده بودم از موقعیکه به مشهد آمده بودیم فقط دنبال پیدا کردن کار و سر وسامان دادن کارهای خودم بودم .هیچوقت از محمد در مورد کلاسها، پیشرفت درسی اش و مشکلاتش سوال نکرده بودم و خلاصه حال و احوالش را نپرسیده بودم .هرچند که مامان و بابا هرشب زنگ میزدند و حالمان را میپرسیدند و مامان قربان صدقه محمد میشد ولی مثل اینکه کافی نبود . به خودم قول دادم بیشتر هوای محمد را داشته باشم .کافی بود فقط یک قولی به خودم بدهم آنوقت اگر سرم میرفت قولم نمیرفت و به محض اینکه به قولم عمل نمیکردم، انگار یک خوره به جانم می افتاد و وجدان درد میشدم بیا و ببین !!! نوشته دانلود رمان چشمان پر ستاره نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  6. دانلود رمان دستهای بیتا نودهشتیا دانلود رمان دستهای بیتا نودهشتیا دانلود رمان دستهای بیتا نودهشتیا والا اونجور که تو بهش خیره شدی و هی سوالات عجیبو غریب ازش میکردی، گربه کوره هم میفهمید بهش نظر داری !برو بمیر که گند زدی رفت!!! از دفتر وکالتم خارج میشم .هوای نسبتا سرد آذر ماه مهربانانه گونه هامو نوازش میده .سرمو بالا می گیرم و میگم :خدایا شکرت .امروز هم به خیر و خوشی تموم شد. به پارکینگ میرم و سوار پژو پرشیای نقره ایم میشم و به سمت خونه راه می افتم. طبق معمول همه خواهرهام خونمون هستن .سرو صدای بچه هاشونو نمیتونم تحمل کنم .خصوصا بعد از یک روز پر کار، دوست دارم تو اتاقم استراحت کنم ولی مگه میشه با حضور دامادها تو خونه بگی “ببخشید من خسته م” و بری تو اتاقت استراحت کنی .خواهرها سرتو میکنن!! بارها مادر و خواهرهام عکسهای رنگا رنگ دخترهای مردمو ٬ سالی که از سارا جدا شده م 3 تو این جلوم پخش و پلا کردن تا منو راضی به ازدواج مجدد کنن ولی من هر دفعه یکجوری از زیر توطئه سال دومرتبه در 5 هاشون جون سالم به در بردم .ولی امشب دل حکایتی متفاوت داشت بعد از سینه م لرزید .تا حدودی با زندگی آرزو کیانی ازطریق دفترچه خاطرات عماد آشنا شده م ولی دوست دارم اونو بهتر بشناسم .نیاز به یک دوست دارم اونهم از جنس مخالف که بتونه منو در تخلیه هیجانات و احساساتم کمک کنه .این روزها بدجوری دارم کم میارم… آب سردو به صورتم میزنم و پیش مهمونها برمیگردم .هرکدوم یک جور میخوان محبتشونو بهم : ساله راحیل خواهر بزرگم که به سمتم میاد و میگه 33 نشون بدن .حتی دختر -دایی جون اشکان! وقتی اینطوری میگه دایی جون اشکان دلم واسه بوسیدن لپهای تپلش غش میکنه: – جون دلم دایی جون! – معلممون گفته یک روزنامه دیواری درست کنید .قراره با لای روزنامه دیواری رو با خط درشت یک شعر بنویسیم من از خط شما خیلی تعریف کردم و گفتم عضو انجمن خوشنویسان بودید . معلممون ازم خواست که از شما خواهش کنم شما اون شعرو رو روزنامه دیواریمون بنویسید. – آوا جون، منکه نمیتونم بیام مدرسه شما واستون روزنامه دیواری درست کنم !میدونی، دایی سرش خیلی شلوغه .یک شب روزنامه دیواری رو بیار خونه مامان جون تا واست بنویسم .باشه دختر گلم؟ نوشته دانلود رمان دستهای بیتا نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  7. دانلود رمان من عاشقش بودم نودهشتیا دانلود رمان من عاشقش بودم نودهشتیا دانلود رمان من عاشقش بودم نودهشتیا خیلی خوشحال بودم.بالاخره خانوادمو پیدا کردم.قرار شد بریم سر خاک پدر و مادر واقعیم…حس عجیبی داشتم…حسی مثله دلتنگی…هر دوشون کنار هم بودند…دریا هاشمی …محمد اعتمادی…به اسم محمد اعتمادی خیره شدم…فامیلی من اعتمادی بودو…اشک جلو دیدمو گرفته بود…کلی ای کاش تو ذهنم بود… ای کاش نمی خواستن بیان تهران…ای کاش شیراز می موندیم…ای کاش…ای کاش نمی دونم چرا با دیدن قبر مامان و بابای واقعیم انقدر حالم بد شده بود… برگشتیم خونه…نیما و خاله دیبا رفتند دنبال خونه… تو اتاق دراز کشیده بودم…انگار توانایی حرکت کردن رو نداشتم… در اتاق زده شد و صدای مارال اومد. -اجازه هست؟ چشم بسته گفتم -بیا تو صدای باز و بسته شدن درو شنیدم. -خوبی؟ چشم بسته گفتم -نه…چرا هر چی بلاست سر من میاد؟ -فگر می کردم خوشحال باشی که خانوادتو پیدا کردی صدای ماهان بود…با تعجب چشمامو باز کردم.دوتاشون تو اتاق بودند رو به ماهان گفتم -ولی مامان و بابای اصلیم مردن مارال اومد و بغلم کرد و گفت -حداقل یه خاله داری…من همون رو هم پیدا نکردم دلم برای مارال سوخت.راست می گفت…من داشتم نا شکری می کردم. ماهان ببخشیدی گفت و بیرون رفت و منو مارال به خاطر زندگیمون زار زدیممامان با خاله دیبا خیلی صمیمی شده بود…نیما بالاخره خونه خرید و خاله دیبا با اینکه ما مخالف بودیم رفت پیش نیما…خاله دیبا دو تا پسر داشت…نیما و نوید…نویدو ندیده بودم.خاله می گفت ازدواج کرده… بالاخره تصمیم گرفتیم بریم شمال… ویلا برای ماهان بود.تا حالا نرفته بودم…می خواستم این دفعه برای همیشه برگردم کانادا…نمی خواستم دیگه بیام ایران…این سفر رو به چشم آخرین سفر نگاه می کردم… دوتا ماشین شدیم…منو مامان و خاله و نیما تو ماشین بابا و عمو و زن عمو با ماهان و مارال می اومدند…کل راه رو خواب بودم…عاشق جاده چالوس بودم…کوهاش…دره هاش…اما خوب همیشه خوابم می برد… ویلاش سمت دریا بود…یه ویلای دوبلکس… تا اتاق خواب داشت…دوتا پایین و چهار تا بالا…عمو و زن عمو یه اتاق و مامان و بابا 6 وسایل رو بردیم داخل…ویلا هم یه اتاق…مارل اصرار می کرد تو این سه روز با من هم اتاق باشه…ماهان و نیما رفتند تو یه اتاق و من و مارال و خاله هم تو یه اتاق… نوشته دانلود رمان من عاشقش بودم نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  8. دانلود رمان کمیای عشق نودهشتیا دانلود رمان کمیای عشق نودهشتیا دانلود رمان کمیای عشق نودهشتیا چشمهای دریایی نیست که طوفانیش میکنی .مگه خالت مرده که اینطوری زار میزنی وبعد سرمو تو آغوشش میگرفت و من با اشکهایم سینه اش را خیس میکردم .آنقدر دلم کوچک بود که گنجایش اینهمه سختی را نداشت . پدرم هر چندوقت یکبار کمی پول به خاله زهره میداد و میگفت :زهره خانم واسه این بچه هم غذا درست کن . به مولا، وقتی میبنمش دلم آتیش میگیره. از موقعی که اون از خدا بیخبر رفته شده پوست و استخون .من به درک !تو رو خدا حواست به این طفل معصوم باشه و بارها خاله زهره میگفت :عباس آقا چرا نمیری دنبال مریم خانم؟ شما دوتا بچه دارید پیش درگاه خدا معصیت داره که بچه هاتونو آلاخون والاخون کردید ! – خودش رفته، خودشم بیاد . – شما به اون چیزی که میخواد عمل کنید اون بر میگرده .کی دوست داره زندگی، بچه و شوهرشو ول کنه و بره به امون خدا – والله زهره خانم نمیشه .چند بار سعی کردم !به مولا خواستم !ولی نشد .به بد دردی گرفتار شدم .بیشتر از این دلمو آتیش ندین .خواهری کن و حواست به ماهرخ باشه .دختره، زود دلش میشکنه. – و بعد راهش را میکشید و میرفت به زیرزمینی .ولی کاملا فهمیده بودم که پدر میدانست مادرم دیگر برنمیگردد، حتی اگر دنبالش برود! چند ماه ازرفتن مادر میگذشت و من کاملا به خاله زهره عادت کرده بودم و همیشه با آنها زندگی میکردم . عمو اکبر هم چیزی به من نمیگفت و شبها که برمیگشت، نیمساعتی هم با من بازی میکرد . بعضی وقتها هم که پدرم کیفش کوک بود و حسابی به خودش رسیده بود، دم اتاق خاله زهره می آمد و دستم را میگرفت و به اتاقهای خودمان میرفتیم و مرا بغلش میخواباند و میگفت :لامروت !نمیگی دل بابا واست تنگ میشه؟ و بعد من سرم را روی سینه اش میگذاشتم و با صدای قلبش به خواب میرفتم .هرچه بود، پدرم بود و آغوش گرمش آرامم میکرد .هرچند، سالی یکبار این اتفاقها می افتاد! چند ماه گذشت .آن سال باید به مدرسه میرفتم .با اصرارهای خاله زهره، پدرم راضی شد که من تحت پوشش طرح اکرام کمیته امداد قرار بگیرم تا یک خانواده خرج تحصیل مرا قبول کنند . رفتن به مدرسه به خیلی از حسرتهایم دامن زد .تا آنروز تنها بچه ای که دیده بودم، مهتاب بود که او هم در . در مدرسه معنی خانواده، خواهر و برادر، پدر و مادر را فهمیدم ، یکسالگی از هم دور شده بودیم چه روزهایی با حسرت به بچه هایی نگاه میکردم که پدرشان یا مادرشان به دنبال آنها می آمدند و آنها با چه شادی به آغوش والدینشان میرفتند و در حالیکه از مدرسه دور میشدند، تمام وقایع مدرسه را برای آنها تعریف میکردند یا سوار بهترین ماشینها میشدند و خودشان را روی صندلی ماشین ولو میکردند .حتی چاشت زنگ تفریح آنها، لباسها یشان، کیفشان و …هزار بار با مال من فرق میکرد . آن خانواده ای که مرا تحت پوشش قرار داده بود، هرماه یک مبلغی به کمیته میداد و کمیته امداد هم به صلاحدید خودشان برایم مایحتاج مدرسه را میخریدند، مگر اینکه خودم چیزی را نیاز داشتم که به مسئولین کمیته امداد میگفتم . Created نوشته دانلود رمان کمیای عشق نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  9. دانلود رمان نوه های مامان جون شمس دانلود رمان نوه های مامان جون شمس دانلود رمان نوه های مامان جون شمس اگه شما هم زنتون بخواد واسه انجام وظایف زنونه ش ازتون چک و پول و طلا بگیره چیکار میکنید؟ قاسم آقا سرخ شد و سفید شد و یه نگاه تندی به فخری خانم کرد و بلند گفت: -حاج خانم راست میگه فخری؟ زن دایی به تته پته افتاد. قاسم آقا مانتوی زن دایی رو که از موقعیکه از اون کوچه رفته بودن چادرشو برداشته بود گرفت و گفت: -حرف بزن فخری …حاج خانم راست میگه؟ زن دایی به جای اینکه جواب قاسم آقا رو بده رو کرد به مامان جون شمسی و گفت: – مسائل خصوصی زن و شوهر به تو چه ربطی داره پیر هاف هافو… مامان جون شمسی که طاقتش از بی ادبی زن دایی فخری طاق شده بود دستشو بلند کرد و یه کشیده محکم مهمون صورت فخری کرد و گفت: – اینو باید دختر سکینه دایره زن به گوشت میزد تا بفهمی با بزرگترت چطوری صحبت کنی … گمشو از در خونه ی من برو وگرنه زنگ میزنم پلیس بیاد. قاسم آقا که تا اون لحظه واقعیت رو نمیدونست رو کرد به مامان جون شمسی و گفت: -حاج خانم من نمیدونم چی بگم …اصلا این موضوع به من ربطی نداره! مانتوی زن دایی فخری رو گرفت و گفت: -زنیکه پاشو از گلیمش دراز تر کنه باید منتظر همچی حال و روزی هم باشه! قاسم آقا زن دایی فخری رو که پشت سر هم داد میکشید و مامان جون، بچه هاش، ژاله خانم و دایی محمود رو نفرین میکرد به سمت ماشینش که کنار خونه خاله عاطفه پارک بود برد… همون شب حامد یه فصل کتک مفصل از دایی جعفر به خاطر دهن لقیش خورد و تا دوماه از پول تو جیبی محروم شد! تو این اوضاع و احوال تنها کسایی که کبکشون خروس میخوند حمیرا و شوهرش امیر محمد بودن. سال جواد آقا رو تازه داده بودیم که زن دایی و خاله ها به تکاپو افتادن که هرچی زودتر عروسی حمیرا ی تیر به جیگر رو بگیرن! به ما که چیزی نمیگفتن ولی از گریه های حمیرا و ناله و نفرین های زن دایی فرنگیس میشد فهمید که حمیرا خانم کار خرابی کرده! نوشته دانلود رمان نوه های مامان جون شمس اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  10. دانلود رمان در ضربان دل او نودهشتیا دانلود رمان در ضربان دل او نودهشتیا دانلود رمان در ضربان دل او نودهشتیا چرا تصور کرد که دل من، با دل بقیه متفاوته !و این قلب با اونیکه تو بدن صاحبش بود، فرق داره ! چرا فکر کرد که میتونه رو قلب شیشه ای من ها کنه و بعد عکس یک قلبو با انگشتش بکشه و بعد به خودش اجازه بده که بایسته و آب شدن بخارا رو ببینه ! به جایی رسیدم که بعد از اینهمه دویدن، سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم دیگه زورم نمیرسه ! من همیشه تو عشق شکست خوردم !راستش چوب سادگیمو خوردم !زود باور کردم، زود عاشق شدم و همه رو با دید خودم دیدم !پاک و بی آلایش !زلال و شفاف ! دیگه حوصله گله کردن هم ندارم !دیگه خسته و داغونم !چرا باید تا این حد ساده می بودم !ایکاش منهم مثل خودش بودم !خیلی زود ازش سیر میشدم و ولش میکردم !عین خودش !چکار کنم که این قلب خوش باور من یه بار هم فکر نکرد که شاید اون چهره عاشقی که داره از خودش نشون میده، صورت نیست، صورتکه! ِ آخه قلب من، نیرنگ و ریا تو کارش نیست !تو مرامش نیست !چه اون موقعیکه به تا 0 یا 6 زور روزی قرص، کج دار مریض، تالاپ تلوپ میکرد، و چه حالا که محکوم شدم به اینکه قلب یکی رو به زور ازش گرفتم ! بعد از این همه بلاها برام ثابت شده که عشق مسخره ترین چیزیه که خدا خلق کرده !اصلا چیزی به اسم عشق وجود نداره !همه دنبال این هستن که یه مدت باهات باشن و بعد برن دنبال یکی دیگه !واسه من که اینطوری بوده !اون کسی که سالها عاشقش بودم و براش همه چیمو فدا میکردم، فکر میکنید آخرش چی شد؟ تنهام گذاشت و رفت .تازه یه حرفی هم زد که تا آخر عمر یادم نمیره :اگه به خاطر حرمت بابات و مادرت نبود همون موقع که فهمیدم قلبت انقدر مریضه، میزدم زیر همه چی !چه برسه به این یکی که از اولش هم خط و نشونشو برام کشیده بود ! خلاصه کلام اینکه الان موندم تنهای تنها !نه حالم خوشه و نه آینده م !تکلیف گذشته م هم معلومه !روزهامم بی معنی !به دنبال یه خوابی هستم که رویاهامو توش ببینم .منکه نتونستم اون دنیایی رو که میخواستم تو بیداریم پیدا کنم !شاید تو خوابام ببینم و مرهمی باشه واسه دل داغدیده م !زندگی من هم اینطوری میگذره . بازم خدایا شکرت !راضیم به رضای تو ! قبول دارم که از اون دسته آدمایی هستم که با یه غم همیشگی تو دلم به دنیا اومدم ! گاهی اوقات بعضی چیزها سرمو گرم میکنه و فرصت فکر کردن به غمامو ازم میگیره ولی این غم، همیشه یک گوشه دلم جا خوش کرده و انگار تصمیم نداره که کوچ کنه !گاهی اوقات هم این غم، تبدیل به اشک میشه و باید هزارو یک دلیل واسه آدمای دوروبرت ردیف کنی که قبول کنن چیزیت نیست، فقط یه کم دلت گرفته !ولی درواقع، غم شده مهمون ناخونده هرشب دلم ! چندبار قلم برداشتم که بنویسم ولی چی مینوشتم؟ همش میشد سیاه مشقای خط خطی زندگیم !درسته که یک قلب سالم بهم دادن، حالا چه به زور و چه با رضایت !ولی بازی تلخ زندگیم این قلب رو هم شکست. یکی نیست ازش بپرسه تو که ادعا میکنی مردی و موقع حرف زدن انگشت اشاره ت رو به سمت من میکشی و قسم خدای احدو واحد رو میخوری، چرا با من آغاز کردی که یه روز بیرحمانه بهم بگی برو !این قلب که همون قلبیه که یه روزی عاشقت بود و تو رو دیوونه وار دوست داشت .پس چرا دوباره پسش زدی؟ ببین !ببین !تا میام حرفی بزنم، آسمون ابری چشمام دوباره طوفانی میشه و میخواد طغیان کنه !حالا اگه بخوام دست به قلم ببرم، تصور کن که چی میشه نوشته دانلود رمان در ضربان دل او نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  11. دانلود رمان عروس گیس بریده نودهشتیا دانلود رمان عروس گیس بریده نودهشتیا دانلود رمان عروس گیس بریده نودهشتیا خب خانم بلا …بگو ببینم …تو کدوم کتاب نوشته که زن و شوهر عقد کرده نباید شبا پیش هم باشن؟ نمیگی شوهرت سر به هوا میشه و سرت هوو میاره؟ آساره در حالیکه میخندید گفت: – تو کتاب قاون نانوشته ی بابا و مامانم …مامان میگه شیرینیش به بعد از مجلس عروسیه! – حالا اگه ما بخوایم بعد از مجلس بی مزه باشه …کی رو باید ببینیم؟ آساره در دستهای شهاب چرخید و خودش را لوس کرد: – پارتی بازی نداریم! … شهاب صورتش را جلو آورد و آساره را به خودش نزدیک تر کرد .هیچ چیزی لذت بخش تر از بودن در کنار آساره نبود …دختری که با مخالفتهای پدرش که او را مجبور میکرد تا دختر عمویش را بگیرد، بدست آورده بود .هنوز از هم فارغ نشده بودند که صدای آیفون بلند شد… شهاب دم گوش آساره پچ پچ وار گفت: – تو بی خیال باش …مامان و بابا هستن! و بعد آساره را به خودش بیشتر نزدیک کرد. با صدای جیغ و داد زنی بهت زده از هم جدا شدن و خیره بهم نگاه کردن. شهاب از اتاق بیرون دوید و بعد از چند دقیقه صدای داد او بلند شد که فریاد میکشید: – آساره…آساره… آساره با سرعت مانتویش را پوشید، شالش را به سرش انداخت و خودش را به دم در رساند. با دین الهام همسر دکتر شایان یاوری، رنگ از چهره اش پرید .او اینجا چکار میکرد؟؟؟ با صدای جِر خوردن چادر، خداداد و شمشاد سراسیمه از آغوش هم بیرون آمدند و هراسان در رختخواب نشستند .نگاه بهت زده و ترسان هردو به روناهی که خنجر به دست بین دو تکه پارچه ی پاره شده ایستاده بود و قهقهه میزد، افتاد. نه خداداد و نه نو عروسش در وضعیتی نبودند که یک غریبه به حجله شان پا بگذارد، هرچند که یک زن باشد. روناهی چشمانش را دور تا دور حجله ی تازه عروس گرداند که از گوشه وکنارش گلهای کوهستان آویزان شده بودند .به طرف هرکدام از گلها میرفت و با خنجر به تک تک آنها هجوم میبرد .پاره کردن پارچه ها و کندن گلها که به اتمام رسید نوشته دانلود رمان عروس گیس بریده نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  12. دانلود رمان اپارتمان صد متری نودهشتیا دانلود رمان اپارتمان صد متری نودهشتیا دانلود رمان اپارتمان صد متری نودهشتیا مشتغول باز کردن نستکافه ها بودم که با شتنیدن این حر از دهان مهرداد نسکافه رو کنار لیوان آبجوش گذاشتم و به سمتش برگشتم .یکی از ابروهامو به حالت تعجب بالا دادم و گفتم :خواهرتون کار خونه میکنه؟! – مهرناز علاقه خاصی به خونه داری داره .از کلاس اول راهنمایی پا به پای مامان آشتپزی میکرد .ولی بعد از فوت مامان اینکار به همستتر جدید پدرم محول شد .در واقع این نقشه بابا بود که خانم جدیدش با مهرناز آشنا بشه و به هم عادت کنند که متاسفانه وقتی مهرناز فهمید که اون خانم همسر جدید بابا است وضعیت روحیش بد تر شد. دو تا نسکافه درست کردم و یکی رو جلوی مهرداد گذاشتم و گفتم: . دیروز خیلی زحمت کشیدید و به خونه اشاره کردم ٬ -دستتون درد نکنه – در مقابل کاری که قراره شما برای مهرناز بکنی اینها هیچه .فق امیدوارم از زندگی بیزارت نکنه. – نگران نباش من با بدتر از مهرناز خانم کنار اومدم .امیدوارم بعد از این مدت ایشونو سالم به شما تحویل بدم. مهرداد نسکافه ش رو نوشید و یک ضربه آروم به پشتم زد و گفت: -خیلی آقایی !من که برادرشم این آخریا کم آوردم. در حالیکه از آشپزخونه بیرون میرفت ادامه داد: -اگه ده تا خونه هم بهم میدادن حاضر نبودم با اون زیر یک سقف باشم . با شتتنیدن این حر نستتکافه به گلوم پرید و چند تا ستترفه کردم .ترس و نگرانی در دلم سایه انداخت و با خودم گفتم-نکنه از اون چیزی که فکر میکردم پیچیده تر باشتته و یا این دختر خیلی متفاوت تر از بقیه بیماران شتبیه خودش باشه؟ ولی کار از این حرفا گذشته بود و راه برگشتی نبود. بودن در جایی که احساس کنی خونه خودته به قدری شادم کرده بود که دلم می خواست اونروز نه جایی برم و نه کسی بیاد! تمام روز رو به مطالعه در مورد بیماری مهرناز گذروندم .در اولین فرصتتت باید از طریق دانشتگاه اینترنت درخواست میکردم .برای نهار دو تا نیمرو درست کردم و خوردم .شب هم خیلی زودتر از معمول خوابم برد. صبح روز که از خواب بیدار شدم .احساس کردم نوشته دانلود رمان اپارتمان صد متری نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  13. دانلود رمان رهایی از اسارت نودهشتیا دانلود رمان رهایی از اسارت نودهشتیا دانلود رمان رهایی از اسارت نودهشتیا بیرون میزند؛ حتی از میله های موازی اسارت و این بود فلسفه خداداران و کبوترهای بال و پر چیده شده! به پایان شیرین صبر تلخ نزدیک میشدیم و کلبه احزان دلها در انتظار روشن شدن با نور یوسفهای گم گشته بودند .زمان آن بود که بر در و دیوار اسارت بنویسیم، ای کسانی که حقیقت را در چاه می افکنید بدانید همیشه دَلْوی برای رهایی هست اگر صبور باشیم و این ایمان پرندگان قفس بود که آنها را به آسمان رهایی باز میگرداند و بازگشت ما، جش ن پایان صبوری بود، در بهار ایمان . آخرین روز اسارت فرا رسید و اسرا یکدیگر را در آغوش کشیدند .از یکدیگر حلالیت طلبیدند و قرآن را بر سر همدیگر گرفتند و یکدیگر را به آیه های ملکوتی سپردند . پروردگارا، تو خود می دانی که شرم داشتم از دیدار مادر آزاده ی شهیدی که به دیدارم بیاید، در حالی که قاب عکس فرزندش را با دستان لرزان در برابر دیدگانم نگه دارد و با چشمانی منتظر و اشکبار در نگاهم چشم بدوزد .شرم داشتم از دیدار همسر آزاده ی شهیدی که به دیدارم می آید در حالی که فرزندش گوشه چادر مادر را در دستان کوچکش جمع می کند و آهسته و بی صدا می گرید… نوشته های مندرج بر روی مقواهای در دست کنعانیان توجه م را جلب کرد: خوش آمدی پرستو… چشم ما را روشن کردی، آفتاب… قدم بر دل و دیده ما گذاشته ای اَفرا… خوش آمدی برادر… احساس غربت نکن عزیز، اینجا همان وطن است؛ اشتباه نیامده ای…. . آسمان، بر دست و بال پرندگان وطن غزل عشق میپاشید .مسافران غریب به کنعان می رسیدند و لبهای خشک مادران، سرشار از لبخند میشد .ایران زمین، دوباره اقتدارش را جشن میگرفت. …سرانجام اتوبوسی که شیشه های آن، نگاه یوسفها را در پنجره قاب کرده بود، به کنعان رسید نوشته دانلود رمان رهایی از اسارت نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  14. دانلود رمان چیکسای نودهشتیا دانلود رمان چیکسای نودهشتیا دانلود رمان چیکسای نودهشتیا ترلان !فرشید واسه من و امیر مهدی مرد .خودم گورشو کندم و چالش کردم .تو هم خاکش کن . – چطوری میتونم فراموشش کنم .تو که از همه چیز من خبر داشتی .چطور سوسن خانم تو چند ماه تونست اونو از این رو به اون رو کنه .فرشید تبدیل به کسی شد که انگار هزار سال با من بیگانه بود اونکه میگفت غیر از من محاله کسی رو تو قلبش بپذیره .یعنی با چند بار اومدن دم خونمون و جواب نه شنیدن از من چشمشو رو همه عشق و علاقمون بست .اشتباه کردم؟ فقط خواستم بهش بفهمونم که بودنم با نبودنم فرق داره وگرنه همه وجودم چشم به راهش بود تا بیاد دستمو بگیره و دوباره بریم سر خونه و زندگیمون. – گلم !منکه بهت گفته بودم سوسن خانم از هر مدل دعا و جادو جنبل استفاده میکنه تا به هدفش برسه . اونقدر که فالبینهای شهرو میشناسه، پدر و مادرشو نمیشناسه. بوسه هاش و چشمکهاش ٬ نگاهش٬ – به خدا خودم هم میخوام فراموشش کنم ولی نمیشه .صداش خنده هاش همش جلو چشممه .اون موهای رو سینش که شبها تا با اونا بازی نمیکردم خوابم نمیبرد .همه و همه جلو چشمامه . میدونی چند شبه نخوابیدم و دلم هواشو میکنه؟ از روزی که فهمیدم که آغوشش قراره واسه یکی دیگه باز بشه، نمیدونی، انگار باروت دارن تو دلم آتیش میزنن .روزی هزار بار خودمو نفرین میکنم که چرا وقتی اومد دنبالم ناز کردم . ایکاش تو سری خور سوسن خانم میشدم ولی فرشید رو از دست نمیدادم. 8 تو خودت امیر مهدی رو کنارت داری و نمیفهمی وقتی شوهر آدم بی دلیل و به خاطر یکسری حرفهای خاله زنکه سال زندگی و مهرو محبت و عاطفه رو به باد بده یعنی چه؟ به خدا آذین از تو دارم میسوزم . – ببین ترلان جان .این حرفهایی که تو میگی درست ولی به خدا ناراحتی من هم کمتر از تو نیست .خصوصا که خودم باعث شدم که فرشید بیاد خواستگاریت .اگه همون روزیکه از تو ازم پرسید آب پاکی روی دستش می ریختم و فکر تو رو از سرش بیرون میکردم حالا حالو روزت این نبود که با سوختن تو ما هم آتیش بگیریم .باور کن روز نیست که من و مامان سر نماز باعث و بانی این جریانو لعنت نکنیم. – تو هم خواهر گلم به خدا واگذار کن .باور کن بدجوری بهشون نشون میده .بی آبرو کردن مؤمن کم چیزی نیست که خدا ازش بگذره. پاشو صورتتو بشور .پایین همه نشستن میخوان سفره بیندازن. دوست ندارم پشتت حرف و حدیث در بیاد .خودت میدونی که خیلی از این مهمونهای امشب در دوره قرآنهای سوسن خانم که الهی همون قرآن بزنه به کمرش شرکت میکنند .از کجا معلوم که واسه فضولی نیومده باشند .پاشو حاضر شو بریم پایین .من دلم روشنه که خدا شادت میکنه .شک نکن. آذین با تمام شیطنتهایی که داشت همیشه بهترین محرم اسرارم در مواقع ناراحتی بود و خوب میتوانست با حرفهایش من دلشکسته را آرام کند .حتی از کژال خواهرم هم به من نزدیکتر بود نوشته دانلود رمان چیکسای نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد. نمایش متن کامل
  15. ssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssss

×