رفتن به مطلب

کاربران گرامی تاپیک استخدام و همکاری با سایت  رو مطالعه کنید و در صورت علاقه می توانید برای خودتون درآمد کسب کنید و پول در بیارید.

جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...
خوش آمدید مهمان!

برای دسترسی کامل به امکانات انجمن ثبت نام نمایید، زمانی که ثبت نام نمایید و وارد حساب کاربری خود شوید قادر خواهید بود موضوع جدید ایجاد نمایید، به موضوعات سایر اعضا پاسخ دهید، امتیاز کسب نمایید، به سایر اعضا پیام خصوصی ارسال نمایید و امکانات بی شمار دیگر ....

چرا منتظر هستید؟ هم اکنون ثبت نام نمایید.

سهند 18

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

امتیاز دادن به این موضوع:

پست های پیشنهاد شده

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا

هر دو مرد با خونسردی نگاه می کردند و من با دیدن مرد مو بلند، صحنه ی مرگ ساناز رو برای هزارمین بار توی ذهنم مرور کردم .قلبم پر از نفرت بود و احتمالاً از چشم هام می خوند چون صورتش رو برگردوند .خبری از سگ مورد علاقه اش نبود و من خدا رو شکر کردم !با کنایه گفتم :سگ عزیزت کو؟ سریع به سمت من برگشت .قدمی به جلو برداشت و دستش رو بالا آورد که صدای آروم یاس شنیده شد :نه! مرد متوقف شد و هر دو به طرف یاس نگاه کردیم .چشمش به من بود .ناخودآگاه از اینکه طرف من رو گرفته بود خوشحال شدم اما جمله ی بعدش همه چیز رو خراب کرد :مراقب صورتش باش! مرد از من فاصله گرفت و من نگاهم رو به سمت آشپزخونه چرخوندم .نمی خواستند با زحمی شدن من قادری رو مشکوک کنند !حاتم با پوزخند به سمت یکی از اتاق ها رفت و گفت :راحت باشید. مردها سر تکون دادند .وقتی در اتاقش بسته شد، یاس با چشم هایی که آتیش از توش زبانه می کشید به طرفم حرکت کرد که باعث شد از وحشت سر جام میخکوب بشم .دستم رو به طرف اتاق خودم کشید .بی وقفه با قدم های نا هماهنگ و بلند دنبالش دویدم .وارد اتاق شدیم و در رو محکم کوبید .نمی دونستم چکار باید کنم و اوضاع کاملاً جدی بود .گفت :قرار بود طبق برنامه عمل کنی. -… -رفتارت عمدی بود .داشتی چیزی رو به قادری می فهموندی. -پس باید خیلی خنگ باشه، چون همه چیز عادی بود. چشم هاش رو ریز کرد و با عصبانیتی که سعی می کرد کنترل کنه گفت :فکر می کنی حرفت رو قبول کردیم که خانواده ات برات مهم نیست؟ همون موقع که زیر مشت و لگد بودی، می تونستیم خیلی راحت با یه عکس از پای شکسته ی یکی شون به حرف بیاریمت. دقیقاً به این مسئله فکر کرده بودم که چرا روی تهدید خانواده ام یا حتی تهدید امیر و ساناز مانور ندادند .من روی این چیزها حساس بودم .انقدر که اگر یه نفر رو از کوچه می آوردند و جلوم تهدیدش می کردند ممکن بود تحت تاثیر قرار بگیرم و نتونم تحمل کنم. . تلاشت خوشم اومده بود …داشتم سطحت رو می سنجیدم ِ -از دیدن بی خیال ترسم شدم و با طعنه گفتم :گزینش بود؟! دست به سینه ایستاد و گفت :تهدید خودت و کتک و زور جواب نداد، حتی پول هم قبول نکردی …برام جالب شده بود .تا اینکه سعید رو انداختم به جونت.

نوشته دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد.

نمایش متن کامل

  • پسند 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در تاپیک ها، اگر سوال يا نظر خاصي نداريد لطفا فقط از دکمه تشكر يا می پسندم استفاده کنيد. نظراتي مانند مرسی، خوب بود، ممنون و ... شامل اسپم هستند و باعث کاهش کيفيت پست ها مي شوند.

بالا آوردن تاپیک ها و پست ها قبل از 48 ساعت ممنوع است و موجب حذف آنها خواهد شد.

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×