رفتن به مطلب

کاربران گرامی تاپیک استخدام و همکاری با سایت  رو مطالعه کنید و در صورت علاقه می توانید برای خودتون درآمد کسب کنید و پول در بیارید.

جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...
خوش آمدید مهمان!

برای دسترسی کامل به امکانات انجمن ثبت نام نمایید، زمانی که ثبت نام نمایید و وارد حساب کاربری خود شوید قادر خواهید بود موضوع جدید ایجاد نمایید، به موضوعات سایر اعضا پاسخ دهید، امتیاز کسب نمایید، به سایر اعضا پیام خصوصی ارسال نمایید و امکانات بی شمار دیگر ....

چرا منتظر هستید؟ هم اکنون ثبت نام نمایید.

سهند 18

دانلود رمان کوچ نودهشتیا

امتیاز دادن به این موضوع:

پست های پیشنهاد شده

دانلود رمان کوچ نودهشتیا

دانلود رمان کوچ نودهشتیا

دانلود رمان کوچ نودهشتیا

دانلود رمان کوچ نودهشتیا

مراقب باش !انقدر خودت رو صدمه نزن! سر تکون دادم و آقاجون به مامان گفت :ببين خسروي نمي خواد دخترش رو شوهر بده؟ با گيجي بهش خيره شدم .دلم رو کشيده بود کف شرتم که این رو بگه؟ !مامان به من نگاه کرد که عکس العملم رو ببينه .بعد به آقاجون گفت :اتفاقاً خيلي پرس و جوش رو کردم. – اسمش تو دهن نمي چرخه ولي از سر این هم زیاده! – علف باید به دهن بزي شيرین بياد. بعد هر دو به بزي بدبخت نگاه کردند و آقاجون با پوزخند سر تکون داد .با اون نمایشي که من سر خواستگاریش راه انداخته بودم، دیگه پرسيدن داشت؟ !شونه بالا انداختم و سعي کردم که لحن صدام بي تفاوت باشه .گفتم :بعداً حرف مي زنيم، عجله دارم. هنوز از در بيرون نرفته بودم که صداي طعنه آميز آقاجون رو شنيدم :پنج دقيقه پيش که داشتي کبود مي شدي ! حالا وقت نداري؟!! خنده ام گرفت و نتونستم جواب بدم .فقط مستقيم سمت در رفتم .بعد از دیشب دیگه طاقت تو خونه موندن نداشتم .استخون هام جون رانندگي نداشت ولي با تاکسي خودم رو به آموزشگاه رسوندم . وقتي سوار آسانسور شدم، مهدوي تازه از در وارد سالن شد .صورتش پکر و بي حوصله بود و من با دمم گردو ميشکستم .آسانسور رو براش نگه داشتم .وارد شد و سر تکون داد .بي مقدمه گفتم :یه چيز ناجوري شنيدم! پریشب …مثل اینکه وسط مجلس برق ها …آره؟ مي دونست که من برادر زن رامبدم .در واقع همه مي دونستند .نفس عميقي کشيد و گفت :مهم نيست .به هر حال فرقي توي نتيجه نداشت. دکمه ي طبقه ي خودش رو زد و من به لبخندم توي آینه ي جلوم نگاه کردم .موقع پياده شدن با اخم عجيبي نگاهم کرد و گفت :کار خيلي بچگونه اي بود! با لبخند گفتم :حادثه که دیگه بچه و بزرگ نداره! – بله! اي که گفت بيشتر شبيه فحش بود .وقتي وارد طبقه ي خودمون شدم و دیدم کلاس بچه ها خاليه، »بله« رفت و حسابي توي ذوقم خورد .دوباره نمایش داشتند و کلاس توي همکف تشکيل مي شد .البته با این بدن کوفته آرامش و سکوت بهترین چيز ممکن بود .ساعت هاي تدریسم پشت سر هم رد شد و با هر بار عوض شدن هنرجوم

نوشته دانلود رمان کوچ نودهشتیا اولین بار در نودهشتیا| 98ia | دانلود رمان جدید. پدیدار شد.

نمایش متن کامل

  • پسند 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در تاپیک ها، اگر سوال يا نظر خاصي نداريد لطفا فقط از دکمه تشكر يا می پسندم استفاده کنيد. نظراتي مانند مرسی، خوب بود، ممنون و ... شامل اسپم هستند و باعث کاهش کيفيت پست ها مي شوند.

بالا آوردن تاپیک ها و پست ها قبل از 48 ساعت ممنوع است و موجب حذف آنها خواهد شد.

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×